اولین ها
میخوام برات از اولین روزی که حس کردم هستی بنویسم عزیزم...

ما برای نظری مامانی و عزیز چند روزی رفته بودیم پیششون و من اون روز منتظر (پ) بودم ولی خبری نبود.اون شب از درد زیر شکمم و کمرم تا صبح ٢ بار از خواب بیدار شدم و با خودم گفتم که حتمآ فردا دیگه پ میشم اما هیچ خبری نشد شب بعدهم به همین صورت گذشت اما باز خبری نبود بابای مهربونتم وقتی دید که من چقدر دارم درد میکشم فرداش رفت و برام مسکن خرید اما من چون شک کرده بودم کم ممکنه که باردار باشم از قرصها استفاده نکردم و تصمیم گرفتم روزی که برگشتیم خونه خودمون یه بیبی چک بگیرم چند روزی که اونجا بودیم زود گذشت من توی این مدت گاهی درد داشتم اما چون کنار بقیه بهمون کلی خوش میگذشت زیاد توجه نمیکردم روزی که برگشتیم توی راه یکم برام سخت شده بود نشستن طولانی وتا رسیدیم خونه دیگه شب بود یه چیزی خوردمو خوابیدیم اما اونشب تا صبح ار درد به خودم پیچیدم اصلآ نتونستم بخوابم که نزدیک صبح دیگه کلافه شده بودم و یه استامینوفن که تازه فهمیده بودم ضرری نداره خورم و تونستم بخوابم فرداشم به هادی گفتم بیبی چک بگیره و وقتی اورد گذاشتم در کمال نا باروری دیدم که انگار داره ٢تا خط ظاهر میشه اول فک کردم که چشمام داره اشتباه میبینه چون خط دوم کمرنگ بود اما بعد که دیدم درست میبینم اشک تو چشمام جمع شد دوئیدم پیش هادی و بیبی چک رو نشونش دادم چهره ش دیدنی بود نمی دونست چیکار کنه شوکه بود ولی خوشحال بهم گفت خط دوم کمرنگه گفتم که نوشته بوده که ممکنه کمرنگ باشه اما مثبته خوشهال شدو بهم تبریک گفت و اصلآ نفهمیدیم اونشب چطور گذشت این عکسو از بیبی چک گرفتم که بذارم توی وبلاگت که یادگاری بمونه


اولین ها
